مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

174

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خاطر به تو مشغول داشتيم . در هنگامى كه ايشان در اين سخن بودند ، پدر على نور الدين برسيد . آنگاه على نور الدين خود را ببستر افكند . پدرش گفت : نور الدين را چه روى داده ؟ مادرش جواب داد : بخواب است . ليك گويا به بزم طرب رفته بوده . در آن هنگام پدر نور الدين پيش رفت و بنور الدين گفت : اى فرزند ، ترا سفاهت بدين غايت رسيده كه تا نيمه‌شب به بزم مىروى ؟ چون سخن پدر بشنيد ، از روى بيخودى ، طپانچه بر روى او زد . از قضا طپانچه بر چشم راست پدر آمد . خون برخساره‌اش روان گشت و بى خود افتاد . گلابش همىفشاندند تا به خود آمد . خواست كه او را بزند . مادر نور الدين ، او را منع كرد . تاج الدين بازرگان بطلاق سوگند خورد كه : چون بامداد شود ، دست او ببرم . مادرش چون اين سخن بشنيد ، محزون شد و بر پسر خويش بترسيد و همواره از تاج الدين التماس ميكرد تا اينكه تاج الدين را خواب درربود . مادر نور الدين صبر كرد تا ماه برآمد و خواب از سر نور الدين برفت . آنگاه به او گفت : اى نور الدين ، اين كردار زشت چه بود كه با پدر خويش كردى ؟ نور الدين جواب داد : چه كردم ؟ مادر گفت : با ضربت طپانچه ، چشم راست او را نابينا كردهء و او بطلاق سوگند ياد كرده كه چون بامداد شود ، دست راست ترا ببرد . نور الدين بندامت اندر شد . مادرش گفت : اى فرزند ، پشيمانى ، ترا سود نبخشد . اكنون